هر آدم تازه یه دنیای تازه است. یه دنیا پر از تجربه های جدید و ناشناخته. اگر یاد بگیریم که در ها رو باز بذاریم و در مورد آدم ها قبل از شناختنشون موضع نگیریم، اون وقته که می بینیم این آدمها می تونن چقدر جالب و متفاوت باشن و چقدر می تونن زندگی ما رو عوض کنن.....
هفته ی اول یا دومی که برگشتم انگلیس دیدمش. شام خونه ی بهترین دوستم دعوت بودم و اون هم به عنوان دوست صمیمیِ همسر دوستم اونجا بود. یه روانپزشک مصری!!! من اون روز از یه شهر دیگه اومده بودم لندن. خیلی خسته بودم با قیافه ی داغون و شلخته. اصلا هم توی مود خوبی نبودم ولی نمی دونم چی شد که با این آدم خیلی زود کلیک کردم و دو سه ساعت در مورد سیاست و روان پزشکی حرف زدیم. خلاصه که اونقدر حرف های جدی زدیم که بقیه شاکی شدن و مجبور شدیم حرف هامونو نصفه کاره ول کنیم. اون شب گذشت و چند روز بعد دیدم منو تو ف ب اد کرده. از همون اول از شخصیتش خوشم اومده بود ولی نمی خواستم وارد هیچ مدل رابطه ای فرای دوستی معمولی بشم به چند دلیل... دلیل اول این بود با تمام روشن فکری و سوادش یه نمه مذهبیه. منظورم از یه نمه اینه که به اساس مذهب معتقده و من نیستم. با تمام احترامی که برای همه آدم هایی که به چیزی یا کسی معتقدند قائلم، فکر می کنم که این تفاوت بین ما بزرگتر از اونه که بشه ندیدش گرفت... دلیل دوم این بود که من همیشه حرف مفت می زنم که قیافه ی آدم ها مهم نیست و شخصتشون مهمتره و از این حرفها ولی خودم همیشه آدمها رو از روی قیافه قضاوت می کنم و ظاهر این آدم با اینکه کاملا مرتب و خوبه به دل من نشست... دلیل آخر که خیلی هم خجالت آوره برمی گرده به مشکل بنیادیه ما ایرانی ها با اعراب. من همیشه صادقانه سعی می کنم بر این نژاد پرستی و نفرت ذاتی غلبه کنم ولی به خودم که نمی تونم دروغ بگم، ته دلم اون حس برتری ما و حقارت اونها وجود داره. متنفرم از این حالت ولی واقعیت اینه که وقتی دعوتم کرد بیرون اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که مگه می شه من با یه عرب برم بیرون؟؟؟؟
خلاصه که تمام این دلایل باعث شد من دو سه ماهی این آقای دکتر رو بپیچونم تا اینکه هفته ی پیش بالاخره دل رو به دریا زدم و باهاش رفتم بیرون.... و هنوز باورم نمی شه که داشتم این فرصت برای خوشحال بودن رو از دست می دادم.... با اینکه تازه دو هفته است که رسما داریم همدیگرو می بینیم من احساس می کنم 100 ساله می شناسمش... انقدر کنارش راحتم و انقدر بودن باهاش و حرف زدن باهاش بهم آرامش می ده که باورم نمی شه ... یه بار یه نفر بهم گفت اگه می خوای بدونی مردی که باهاش هستی برات مناسبه یا نه، باید ببینی وقتی باهاشی چقدر تظاهر می کنی و چقدر خودت هستی... و من کنار این آدم فقط خودم هستم. نه سعی می کنم خوشگل تر باشم، نه زور می زنم باهوش تر جلوه کنم و نه تلاش می کنم متفاوت و مرموز و چه می دونم جذاب باشم... فقط خودم هستم و این بهترین حس دنیاست که خودت باشی و بدونی طرفت همین جوری که هستی قبولت داره...با تمام لک و پیس های صورتت که بدون کرم پودر خودشو بیشتر نشون می ده. با تمام موهای دست و پات که وقت نکردی شیو کنی. با تمام ناخن های کوتاه و بدون لاک و بی ریختت. با موهای سشوار نکشیده و وزوزی و با بداخلاقی و خستگیِ یه روز کاری و شلوغ....
نمی دونم شاید من خیلی وقت تنها بودم و حالا دارم قضیه رو بزرگ می کنم. شاید این هیجانِ کاذبِ اول هر رابطه ایه. شاید دارم زود قضاوت می کنم. ولی هر چی که هست یک چیزی روشنه و اون اینه که من خیلییییی وقته اینقدر خوشحال و راضی نبودم.... خیلی وقته که با شنیدن صدای موبایلم ناخودآگاه لبخند نزدم و خیلی وقته که برای دیدن کسی بی تاب نبودم....
نمی دونم این رابطه چقدر دووم داره. با تمام نکات مثبت قضیه، هنوز تفاوتهای اساسی و بزرگ مثل مذهب و ... وجود داره. شاید دو روز دیگه بیام اینجا و بنویسم که تموم شد و فحش عالم رو به خودم بدم که اصلا چرا از اول وارد این داستان شدم. ولی هر چی که بشه اینجا می نویسم که یادم بمونه، من توی تمام زندگیم سعی کردم خودمو راضی کنم که در لحظه زندگی کنم و از زمان حال لذت ببرم. این بار می خوام بهش عمل کنم. فردا هر جور که می خواد باشه و هر اتفاقی که می خواد بیافته. من امروز خوشحالم و هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.....