از خلی و از چلی ...
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٦  کلمات کلیدی:

یه خرده این روزها خل و چل می زنم... دلم یه تغییر بنیادی و اساسی می خواد. موهامو رنگ کردم ولی فایده نداشت. به سرم زد برم مثل قدیما موهامو کوتاهِ کوتاهِ کوتاه کنم ولی یه لحظه قیافه ی خشمناک مامانم اومد جلوی چشمم و از ترس پشیمون شدم. چند روز پیش نشستم روی اینترنت گشتم ببینم می شه برم یه جایی مثل نپال یا تبت و مجانی کار کنم. بعد فهمیدم واسه مجانی کار کردن هم باید پول بدی !!!! خیلی عجیبه که کار داوطلبانه هم پولیه!!! بی خیال کار داوطلبانه و بشر دوستانه شدم و هی گشتم ببینم می تونم یه جای هچل هفت مثل پراگ یا هنگ کنگ یا چه می دونم کره ی جنوبی کار پیدا کنم یا نه که اونم معلوم شد گرفتاریش زیاده. خدا رو شکر این پاسپورت ایرانی ما رو هر جا رو کنی تمام درها به روت بسته می شه.......خلاصه آخرش دوباره رسیدم به مرض همیشگیِ درس ! الان و در این لحظه تصمیم دارم از فردا بیافتم دنبال پروپوزال جدید نوشتن و اپلای کردن.... البته بعید نیست فردا دوباره نظرم عوض بشه....

از خل و چلی که بگذریم بقیه زندگی روی روال عادی می گذره.... سرکار همون جوره که بود... لندن خراب شده همون جوره که بود و آقای دکتر... راستش نمی دونم آقای دکتر هم همون جوره که بود یا یه کم عوض شده.... دیروز بعد از 2 هفته دیدمش. برای یه کنفرانس رفته بود بلژیک و فرانسه. برام یه جعبه شکلاتِ خیلی پدرمادر دار از بلژیک آورده. کلی هم مهربون و رومانتیک بود... من دیگه واقعا بهش هیچ حسی ندارم... اوایل خیلی تلاش کردم که این رابطه جون بگیره و نگرفت... حالا دیگه حوصله ندارم.... من همیشه همین طوری ام. برای کسی یا چیزی با تمام وجود مایه می زارم ولی اگه جواب نده به سرعت از چشمم می افته... خلاصه که این آقای دکتر هم حس کرده که از چشم ما افتاده اینه که داره تلاش مذبوحانه می کنه... مثلا دیگه اصلا غر نمی زنه که سیگار نکش من از بوش بدم می یاد... دیگه از یه ساعت وقتی که با همیم 45 دقیقه اش رو پای تلفن نیست و دیشب برای اولین بار احساس کردم که واقعا دلش برام تنگ شده و من دلتنگش نبودم..... دروغ چرا، من به شدت از بی احساسی خودم خوشحالم و دارم لذت می برم که دیگه نقطه ضعفی در برابر این آدم ندارم. نه از زنگ زدنش خوشحال می شم و نه از نزدنش ناراحت....  برام شده یه آدم مثل بقیه آدم ها.....همه چیز این رابطه برام علی السویه شده ... کاش می شد کل زندگی برام علی السویه بشه............... 


 
از قند توی دل...
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٠  کلمات کلیدی:
 
دنیای این روزای من....
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢  کلمات کلیدی:
 
برادر جان نمی دونی....
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧  کلمات کلیدی:

برادر من یکی از بزرگترین نعمت هاییه که خدا به من داده. همیشه با خودم فکر می کنم اگه من همچین برادری نداشتم چیکار می کردم؟ بهترین دوستمه. از همه به من نزدیک تره. وقتی حالم خیلی بده وقتی کلافه ام وقتی هیچ کس و هیچ چیز به دادم نمی رسه، برادرم همیشه  آرومم می کنه. همیشه می دونه که چی بگه تا من آروم بشم. همیشه بهترین نگاه رو به اوضاع داره و درست ترین تحلیل ها رو می  کنه. واقعا نمی دونم اگر نداشتمش چیکار می کردم. این روزها بیشتر از همیشه دلتنگشم. این روزها که هر لحظه اش با اضطراب و کلافگی از هزار و یک چیز می گذره، این روزها که زندگی با من سر لج داره، این روزها که لندن بارونی و دلگیره، این روزها که با قهوه و سیگار شب می شن، این روزها که بی دلیل گریه ام می گیره... این روزها لحظه ای نیست که آرزو نکنم کاش برادرم پیشم بود. کاش پیشم بود و با هم دایی جان ناپلئون نگاه می کردیم، کاش پیشم بود و با هم می رفتیم کافه ی امید، کاش پیشم بود و ساعت 3 صبح ماشین رو بر می داشتیم و می زدیم توی دل تهران، کاش پیشم بود و هر روز سر کتاب هایی که از کتاب خونه ی من کش میرفت دعوا می کردیم، کاش پیشم بود و روزی صد بار چایی دم می کرد و  واسه ی من هم می ریخت، کاش پیشم بود و .... کاش پیشم بود و بغلش می کردم....  


 
از تلخی...
ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٤  کلمات کلیدی:
 
.........
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤  کلمات کلیدی:

دیروز بالاخره بعد از 3 روز تونستم دو کلمه با این آقا صحبت کنم. تازه نه اینکه زنگ زدها، نه. توی فیس بوک با هم چت کردیم. کلی سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم و منطقی حرف بزنم. یه خورده اولش درباره مبارک و دادگاهش حرف زدیم که تازه سر اون هم انقدر اختلاف نظر داشتیم که من عصبانی شدم. بعدش یه خورده حرف معمولی زدیم. ازم پرسید ناراحتی؟ گفتم آره. گفت چرا؟ گفتم نمی دونی؟ گفت می دونم ولی می خوام خودت بگی تا مطمئن بشم. من هم دوباره زور زدم که خیلی منطقی و مودبانه برخورد کنم. بهش گفتم من از این ناراحت نیستم که 3 روزه غیبت زده و خبری ازت نیست. من خیلی به عقیده و مذهبت احترام می ذارم و کاملا درک می کنم اگر که تو نمی خوای توی ماه رمضون هیچ ارتباطی با من داشته باشی. ولی تنها چیزی که من رو ناراحت می کنه اینه که قبل از ماه رمضون من 100 بار ازت پرسیدم که وقتی ماه رمضون شد تکلیف ما چیه؟ حتی ازت پرسیدم می خوای یک ماه همدیگرو نبینیم؟ و تو همیشه حرف رو عوض کردی و من رو پیچوندی.  حتی یک دفعه هم جواب درست حسابی ندادی. الان هم من فقط از این ناراحتم که تو بدون هیچ حرف و هشداری غیبت زد. همین و همین. والا من کاری به کار مسلمونیه تو ندارم به خدا.... جوابی که داد بدتر از اون چیزی بود که فکر می کردم... برگشت گفت من به خاطر ماه رمضون نبوده که زنگ نزدم. اگر ماه رمضون هم نبود من زنگ نمی زدم. چون سرم خیلی شلوغه !!! خیلی این چند روز گرفتار بودم و از این حرفها ........ خلاصه ی حرفش این بود که من 100 تا الویت توی زندگیم دارم و تو یکی از اولویت های من نیستی. من وقتی می یام سراغ تو که تمام کارهای دیگه ام رو انجام داده باشم و تو خیلی توقع بی جایی داری که فکر می کنی من باید هر روز بهت زنگ یا مسیج بزنم !!!!!!!!!!!!! تمام تلاشی که واسه ی خونسرد بودن کردم دود شد و رفت هوا...... انقدر عصبانی شده بودم که دستهام می لرزید. خیلی جلوی خودمو گرفتم که مودبانه و آروم برخورد کنم. تنها جوابی که دادم این بود که اوکی پس من کل قضیه رو اشتباه فهمیدم. من تو رو و این رابطه رو زیادی جدی گرفته بودم و الان خیلی ممنونم که ذهنم رو روشن کردی. بعدشم همون حرفهای کلیشه ای امیدوارم همیشه موفق باشی و از آشناییت خوشحال شدم و ... رو تحویلش دادم و خداحافظی کردم... نمی دونم واقعا نفهمید یا خودشو زد به نفهمی ولی اون هم خیلی عادی خداحافظی کرد و اصلا چیزی به روش نیاورد، یه جوری که یعنی هیچی نشده. بعد از اینکه حرف زدن باهاش تموم شد من هنوز خیلی عصبانی بودم ، واسه همین لج کردم و از فیس بوکم هم پاکش کردم تا مطمئن بشم که منظور من رو از خداحافظ تمام و کمال فهمیده......... بعدش هم نشستم مثل سگ گریه کردم.... نه به خاطر تموم شدن یه رابطه یا از دست دادن یه آدم. گریه کردم به حال خودم که چقدر آسیب پذیر و ضعیف شدم که هر کی از راه می رسه یه لگدی بهم می زنه و می ره....

نمی دونم. شاید اشتباه از من بود و من از کاه کوه ساختم. شاید چون خیلی تنها بودم الکی این قضیه رو بزرگ کردم و بهش عنوان دادم. شاید توقعات و خواسته هام زیادی و غیر معموله.... شاید یه قسمت زیادی از داستان تقصیر خودمه. ولی در کنارش تقصیر اون هم هست.... کسی که نمی خواد به یکی نزدیک بشه و باهاش یه رابطه ی احساسی داشته باشه نباید روزی 3 بار زنگ بزنه و 10 بار مسیج و بعد یه روز صبح از خواب بیدار بشه و بگه امروز چون سرم شلوغه گور بابای اون آدم... من این حرفها توی کتم نمی ره. کم حوصله تر و با تجربه تر از این حرفهام که بخوام عمر و وقتم رو صرف بازی های این مدلی بکنم....

خلاصه که دوباره تنها شدم. مهم نیست. من تنهاییم رو دوست دارم. فقط این چند وقته یه خورده بد عادت شدم و حالا باید دوباره برگردم به روال همیشگی خودم... زندگی می گذره، روزها می یان و می رن و همه ی خاطره ها ، حتی بهترین هاشون، کهنه می شن..........


 
از ریاکاری و بدشانسی
ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

من اصولا توی رابطه های عاطفی یا هر چی که اسمش هست آدم بدشانسی هستم. همیشه وقتی با یکی خیلی خوشحالم یه کاری می کنه یا یه اتفاقی می افته که طرف از چشمم می افته و خدا نکنه که کسی از چشمم بیافته که اگر افتاد دیگه برگشتنش خیلی سخته !!!

جریان این آقای دکتر هم همین جور شده. اوضاع تا چند روز پیش خیلی خوب بود. همه چیز که نه ولی بیشتر چیزها بر وفق مراد بود و اگر هم ایرادی بود اون قدر نبود که بخواد رابطه رو خراب کنه تا اینکه ماه رمضون شروع شد........ به خدا به پیر به پیغمبر من هیچ مشکلی با اسلام و مسلمونی ندارم. به نظرم خیلی هم قابل احترامه که کسی به چیزی اعتقاد قلبی و واقعی داشته باشه و تابع اصولی باشه که به نظرش درسته! همچین اراده ای خیلی واسه من قابل احترامه. ولی یه چیز توی کتم نمی ره. اگر کاری توی دینی فی نفسه غلطه دیگه ماه رمضون و غیر ماه رمضون نداره. کارِ غلط غلطه.... این آقای دکتر ما که خیلی خودشو مسلمون می دونه و روزه اش، به قول خودش، همیشه به جاست، از اول ماه رمضون نه زنگ می زنه و نه اس ام اس. وقتی هم من اس ام اس می دم خیلی رسمی جواب میده. تا اینجاش مشکلی نیست چون بالاخره اعتقادشه و من نمی خوام معذبش کنم ولی نقطه ی عطف قضیه که جریانِ از چشم افتادن رو پیش آورد امروز بود... براش یه اس ام اس زدم. نه چیز تحریک کننده ای نوشتم نه حرف احساسی و غیره. یه اس ام اس احوال پرسی ساده. بازم خیلی رسمی جواب داده و بر خلاف همیشه از x آخر پیغام خبری نیست. بهش می گم چرا از وقتی ماه رمضون شده دیگه آخر اس ام اس هات  x نمی زاری؟ می گه برای اینکه این ایکس نماد بوسه است و من وقتی روزه هستم نمی تونم برات بوسه بفرستم !!!!!!!! یعنی توجیه از این احمقانه تر؟ من شوکه شدم. باورم نمی شد یه آدم تحصیل کرده و روشن فکر اینقدر نگاهش به همه چیز جنسی باشه که حتی یه ایکس آخر یه اس ام اس براش مفهوم جنسی داشته باشه و به روزه اش چه می دونم آسیب بزنه !!! به نظرم تمام این قضیه خیلی ریا کارانه است. اگر کسی خودشو پیرو دین و مسلکی می دونه باید تمام اصول رو قبول کنه. نه اینکه یکی به میخ بزنه یکی به نعل. اگر رابطه با زنِ به اصطلاح نامحرم توی اسلام حرامه، همیشه حرامه. ماه رمضون و غیره نداره. یا مثلا این آدم هیچ وقت نماز نمی خونه به جز ماه رمضون. نمازی که به قول معروف ستون دین اسلامه!!!! یه کار دیگه اش که رفته روی اعصاب من اینه که مشروب می خوره ولی گوشت خوک نمی خوره !!! کاری که خیلی از ایرانی ها هم می کنن. بهش میگم ببین منطقی باش، الکل و گوشت خوک توی اسلام به یک اندازه حرام و بد هستن. پس تو چه جوری یکی رو می خوری و یکی رو نمی خوری؟ سر کی آخه می خوای کلاه بزاری؟ می گه نه گوشت خوک خیلی از الکل بدتره !!!!!!!!!من خودم گوشت خوک دوست ندارم چون از بچه گی توی رژیم غذایی ام نبوده ولی نمی دونم چه طور می شه بین حرام های دین فرق گذاشت و گفت کدوم بدتر و کدوم بهتره!!! دیگه چی بگم... من که نمی فهمم والا، شاید هم اون راست می گه و من عقلم نمی رسه. ولی به هر حال این جریان ایکس باعث شد که کلا و کاملا از چشمم بیافته. ظرفیتم دیگه تکمیله... اینه که تصمیم گرفتم دیگه کاری به کارش نداشته باشم و اگر هم خودش زنگ زد، بهش بگم بی خیال ما شو برادر. من نمی خوام مسلمونی شما با اس ام اس زدن به من بر باد بره. شما رو به خیر و ما رو به سلامت. دفعه ی بعد هم اگه خواستی با کسی رابطه ای رو شروع کنی از اولش سنگ هات رو وا بکن و بگو من سالی یه ماه مومن و خداترس می شم که باز کارت به این جاها نکشه....

ترجیح می دم الان که هنوز خیلی وقت نیست با هم هستیم تمومش کنم تا اینکه روزی برسه که خیلی وابسته اش شده باشم و جدایی برام خیلی سخت تر باشه. چون الان برام کاملا روشنِ که آخر این رابطه خوش نخواهد بود، پس هر چه زودتر بهتر... این هم از شانس ما دیگه .....


 
فردا که نیامده ست فریاد مکن....
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٥  کلمات کلیدی:

هر آدم تازه یه دنیای تازه است. یه دنیا پر از تجربه های جدید و ناشناخته. اگر یاد بگیریم که در ها رو باز بذاریم و در مورد آدم ها قبل از شناختنشون موضع نگیریم، اون وقته که می بینیم این آدمها می تونن چقدر جالب و متفاوت باشن و چقدر می تونن زندگی ما رو عوض کنن.....

هفته ی اول یا دومی که برگشتم انگلیس دیدمش. شام خونه ی بهترین دوستم دعوت بودم و اون هم به عنوان دوست صمیمیِ همسر دوستم اونجا بود. یه روانپزشک مصری!!! من اون روز از یه شهر دیگه اومده بودم لندن. خیلی خسته بودم با قیافه ی داغون و شلخته. اصلا هم توی مود خوبی نبودم ولی نمی دونم چی شد که با این آدم خیلی زود کلیک کردم  و دو سه ساعت در مورد سیاست و روان پزشکی حرف زدیم. خلاصه که اونقدر حرف های جدی زدیم که بقیه شاکی شدن و  مجبور شدیم حرف هامونو نصفه کاره ول کنیم. اون شب گذشت و چند روز بعد دیدم منو تو ف ب اد کرده. از همون اول از شخصیتش خوشم اومده بود ولی نمی خواستم وارد هیچ مدل رابطه ای فرای دوستی معمولی بشم به چند دلیل... دلیل اول این بود با تمام روشن فکری و سوادش یه نمه مذهبیه. منظورم از یه نمه اینه که به اساس مذهب معتقده و من نیستم. با تمام احترامی که برای همه آدم هایی که به چیزی یا کسی معتقدند قائلم، فکر می کنم که این تفاوت بین ما بزرگتر از اونه که بشه ندیدش گرفت... دلیل دوم این بود که من همیشه حرف مفت می زنم که قیافه ی آدم ها مهم نیست و شخصتشون مهمتره و از این حرفها ولی خودم همیشه آدمها رو از روی قیافه قضاوت می کنم و ظاهر این آدم با اینکه کاملا مرتب و خوبه به دل من نشست... دلیل آخر که خیلی هم خجالت آوره برمی گرده به مشکل بنیادیه ما ایرانی ها با اعراب. من همیشه صادقانه سعی می کنم بر این نژاد پرستی و نفرت ذاتی غلبه کنم ولی به خودم که نمی تونم دروغ بگم، ته دلم اون حس برتری ما و حقارت اونها وجود داره. متنفرم از این حالت ولی واقعیت اینه که وقتی دعوتم کرد بیرون اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که مگه می شه من با یه عرب برم بیرون؟؟؟؟

خلاصه که تمام این دلایل باعث شد من دو سه ماهی این آقای دکتر رو بپیچونم تا اینکه هفته ی پیش بالاخره دل رو به دریا زدم و باهاش رفتم بیرون.... و هنوز باورم نمی شه که داشتم این فرصت برای خوشحال بودن رو از دست می دادم.... با اینکه تازه دو هفته است که رسما داریم همدیگرو می بینیم من احساس می کنم 100 ساله می شناسمش... انقدر کنارش راحتم  و انقدر بودن باهاش و حرف زدن باهاش بهم آرامش می ده که باورم نمی شه ... یه بار یه نفر بهم گفت اگه می خوای بدونی مردی که باهاش هستی برات مناسبه یا نه، باید ببینی وقتی باهاشی چقدر تظاهر می کنی و چقدر خودت هستی... و من کنار این آدم فقط خودم هستم. نه سعی می کنم خوشگل تر باشم، نه زور می زنم باهوش تر جلوه کنم و نه تلاش می کنم متفاوت و مرموز و چه می دونم جذاب باشم... فقط خودم هستم و این بهترین حس دنیاست که خودت باشی و بدونی طرفت همین جوری که هستی قبولت داره...با تمام لک و پیس های صورتت که بدون کرم پودر خودشو بیشتر نشون می ده. با تمام موهای دست و پات که وقت نکردی شیو کنی. با تمام ناخن های کوتاه و بدون لاک و بی ریختت. با موهای سشوار نکشیده و وزوزی و با بداخلاقی و خستگیِ یه روز کاری و شلوغ....

نمی دونم شاید من خیلی وقت تنها بودم و حالا دارم قضیه رو بزرگ می کنم. شاید این هیجانِ کاذبِ اول هر رابطه ایه. شاید دارم زود قضاوت می کنم. ولی هر چی که هست یک چیزی روشنه و اون اینه که من خیلییییی وقته اینقدر خوشحال و راضی نبودم.... خیلی وقته که با شنیدن صدای موبایلم ناخودآگاه لبخند نزدم و خیلی وقته که برای دیدن کسی بی تاب نبودم....

نمی دونم این رابطه چقدر دووم داره. با تمام نکات مثبت قضیه، هنوز تفاوتهای اساسی و بزرگ مثل مذهب و ... وجود داره. شاید دو روز دیگه بیام اینجا و بنویسم که تموم شد و فحش عالم رو به خودم بدم که اصلا چرا از اول وارد این داستان شدم. ولی هر چی که بشه اینجا می نویسم که یادم بمونه، من توی تمام زندگیم سعی کردم خودمو راضی کنم که در لحظه زندگی کنم و از زمان حال لذت ببرم. این بار می خوام بهش عمل کنم. فردا هر جور که می خواد باشه و هر اتفاقی که می خواد بیافته. من امروز خوشحالم و هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.....


 
← صفحه بعد